تبليغاتX
جـــنـــون
×××پشت سر خاطره موج به ساحل ×....× صدف سرد سکون می ریزد×××



صبح .. ظهر ..غروب ... شب .. نيمه شب ... دوباره صبح ...


تمام ديروز برف باريد ...  


از ديروز صبح است که هي هوس  مي کنم با  هم برويم زير برف قدم بزنيم


و هي يادم مي ياد که نمي شود ...


از ديروز صبح است که دلم مي خواهد بميرد از اين هي خواستن ها و هميشه نشدن ها ..


آهاي ! ناگهان رفته ي  من !


من که هميشه ،با چشم هايم گفته امت که دلم هوايت را  کرده  ولي ...


راستش را بگو ؟


دل ِ تو چقدر ِ تنگ ِ آغوش ِ من است ؟



مي دانم که دلتنگي  ...


دلتنگي ولي نمي آيي ....


همين  است که مي سوزاندم !



بي هوا ،آنقدر  حسرت ِ دست هايت زياد شد  که همين  لحظه  توي سالنامه ام نوشتم :

به بهار بگو که  امسال نيايد

غم ِ تو ، خزان ِ مدام ِ تن ِ من است

يوسف به کنعان بازگشت و اما

آنچه آشنا نيست ، بوي پيراهن است


حيف که بغض  ، نگذاشت بقيه اش را بنوسيم و ترجيح دادم سرم را بگذارم روي ميز و 


فقط هايده بخواند ...



http://www.ekanoon.com/wp-content/uploads/323564_FbhK1X97.jpg



+ تاریخ 90/08/18ساعت 12:6
  به قلم: امیر  | 



کاش "خودم "در داشت ...


 ديوار داشت ....

پنجره داشت ....

اتاق داشت ...

هال داشت ...

نمي دانم .. يک چيزي بود که اين نبود ..

يک چيزي مثل ِ قوطي .. مثل ِ کارتن ... مثل ِ جعبه ...

بعد وقتي دلم از خلوت ِ خودم مي گرفت ..

از خودم مي زدم بيرون و تا آخر ِ خيابان کنار ِ جدول ِ خيابان قدم مي زدم ...

بستني يخي مي خوردم...

شايد هم با پيرزن ِ همسايه مي ايستادم به صحبت ...

بعد چند روزنامه مي خريدم  و وقتي خورشيد جايش را داده بود به ماه

با روزنامه و سر ِ خوش و دل ِ خالي و مست و ملنگ  ...

برمي گشتم به خودم !

م.باران



به قلم : امــــیـــــر


+ تاریخ 90/05/16ساعت 18:43
  به قلم: امیر  | 

 

روز شمار زندگي لحظه لحظه گذشته ام را به دست باد ميسپارد

 

دوران خستگي و فرسودگي

 

دوران نا اميدي و تنهايي

 

هر يك به سويي پرواز ميكنند و براي يكبار زمستان به من لبخند ميزند

 

آري ، سرنوشت شوم من آخرين روزهاي سلطنتش را بر پيكر بي جانم سپري ميكند

 

 و شب هنگام كوله بار خاطراتش را به دوش گرفته

 

و از دروازه هاي سنگين قلبم ميگريزد

 

سيم هاي خاردار هميشه حكايت جدايي دارند و بس ...

 

 

فرمانده صدا ميزند ... سرباز  ،  پاشو پسر !!!  سر پست جاي نشستن نيست

 

 

 

 

سررشته ي افكار زيبايم از دستم فرار ميكند

 

و من نگاهي عميق به سيم هاي خاردار و نگاهي خسته به آسمان

 

 

 

ولي ... خدايا شكرت

 

 

به قلم : امــــیـــــر

 

 

+ تاریخ 90/03/27ساعت 22:3
  به قلم: امیر  | 

 

© 2006-2007 Kiyanooshansari.blogfa.com - All rights reserved - Powered by Blogfa.com - Temp by  K I Y A N S O F T
سس