صبح .. ظهر ..غروب ... شب .. نيمه شب ... دوباره صبح ...
تمام ديروز برف باريد ...
از ديروز صبح است که هي هوس مي کنم با هم برويم زير برف قدم بزنيم
و هي يادم مي ياد که نمي شود ...
از ديروز صبح است که دلم مي خواهد بميرد از اين هي خواستن ها و هميشه نشدن ها ..
آهاي ! ناگهان رفته ي من !
من که هميشه ،با چشم هايم گفته امت که دلم هوايت را کرده ولي ...
راستش را بگو ؟
دل ِ تو چقدر ِ تنگ ِ آغوش ِ من است ؟
مي دانم که دلتنگي ...
دلتنگي ولي نمي آيي ....
همين است که مي سوزاندم !
بي هوا ،آنقدر حسرت ِ دست هايت زياد شد که همين لحظه توي سالنامه ام نوشتم :
به بهار بگو که امسال نيايد
غم ِ تو ، خزان ِ مدام ِ تن ِ من است
يوسف به کنعان بازگشت و اما

کاش "خودم "در داشت ...
م.باران
به قلم : امــــیـــــر
روز شمار زندگي لحظه لحظه گذشته ام را به دست باد ميسپارد
دوران خستگي و فرسودگي
دوران نا اميدي و تنهايي
هر يك به سويي پرواز ميكنند و براي يكبار زمستان به من لبخند ميزند
آري ، سرنوشت شوم من آخرين روزهاي سلطنتش را بر پيكر بي جانم سپري ميكند
و شب هنگام كوله بار خاطراتش را به دوش گرفته
و از دروازه هاي سنگين قلبم ميگريزد
سيم هاي خاردار هميشه حكايت جدايي دارند و بس ...

فرمانده صدا ميزند ... سرباز ، پاشو پسر !!! سر پست جاي نشستن نيست

سررشته ي افكار زيبايم از دستم فرار ميكند
و من نگاهي عميق به سيم هاي خاردار و نگاهي خسته به آسمان
ولي ... خدايا شكرت

به قلم : امــــیـــــر